کجایی که ببینی من هنوزم
دارم تو حسرت چشات میسوزم
روز و شب دنبال یه راه چاره ام
که بازم پامو تو قلبت بذارم
همش کلافمو تو فکر اینم
که هرجوری شده تورو ببینم
ببینم که بهت بگم ببخشید
دلم حرف تورو هیچوقت نفهمید
یه وقتایی میام کنار خونه
همون وقتایی که دارم بهونه
یه چند وقته بهونتو میگیرم
دلم خرابه و دارم میمیرم
غریبه ها نتونستن بفهمن
یه ذره از دل و از حرفای من
پشیمونی مثل غصه میمونه
تموم خنده هاتو میسوزونه
پشیمونم پشیمونم پشیمون
پشیمونم برات مغرور بودم
تو بودیو ولی با تو نبودم
تو بودیو من از تو دور بودم
پشیمونم پشیمونم پشیمون
پشیمونم برات مغرور بودم
تو بودیو ولی با تو نبودم
تو بودیو من از تو دور بودم
کسی جاتو نمیتونه بگیره
برای گفتن این حرفا دیره
میدونم که دیگه دوستم نداری
ولی تو توی قلبم موندگاری
میدونم دیره و دیگه تمومه
ولی چیکار کنم که ارزومه
دوباره تو بشی چراغ خونم
منم پیشت باشم دردت به جونم
میدونم دیره و دیگه تمومه
ولی چیکار کنم که ارزومه
یه وقتایی میام کنار خونه
همون وقتایی که دارم بهونه
یه چند وقته بهونتو میگیرم
دلم خرابه و دارم میمیرم
پشیمونم پشیمونم پشیمون
پشیمونم برات مغرور بودم
تو بودیو ولی با تو نبودم
تو بودیو من از تو دور بودم
مهدی مقدم
شبی غمگين , شبی بارانی و سرد
مرا در غربت فردا رها کرد
دلم در حسرت ديدار او ماند
مرا چشم انتظار کوچه ها کرد
به من می گفت تنهايي عزيز است
ببين با دوري اش با من چه ها کرد
تمام هستي ام بود و ندانست
که در قلبم چه آشوبی به پا کرد
******
نشستم يه گوشه يه اتاق تاريك تنها
شدم خيره به در با كوله باري ز غم ها
يه نگاه ميكنم به در يه نگاه به تلفن
يه حس بهم ميگه خاطرات مچاله كن
چه طور فراموشت كنم تويي نفس برام
نذاشت توي دنيا واسم هيچ كس مرام
يه حس بهم ميگه كه عمر من شده تلف
يه حس ميگه كه فقط تو بودي هدف
جون من بسته به جونت نفسم به نفست
نه نزار بميرم انتظار ديگه بسه
سكوتو بشكن يه بار پا بزار رو غرورت
اين دل عاشق هر روز منتظر غروبه
تا اون روز كه بياي ميدوزم چشم به در
بياي و ببيني منتظرم با چشم تر
چه قدر برات زدم خودمو به آتيش و برف
به ساز يخ زدن و سوختن قاطي شد رفت
حالا ديگه دلم شده برات يه ذره
نميدونم كي بود چه حرفايي كه زد بِت
فكرت نميره از ذهنم بيرون يه لحظه
ياد نگاهت ميفتم دستام ميلرزه
ياد روز خاكستري سرد رفتنت
ديگه قَت كردم اميدو از همه
ديگه بسمه پس نزن دستمو
ديگه از غمت هستم من خسته چون
صحبت يكي دو روز نيست صحبت انتظار من
سه سال و چهار ماه و دو روزه كه به انتظارتم
******
خواب ديدم از تو دور شدم،واي كه عجب خواب بدي
گفتم بيا با هم بريم، گفتي كه راهو بلدي
هر چي صدات كردم نرو، اما به جايي نرسيد
يكي يه جا فرياد ميزد، ديوونه از قفس پريد
صبح كه رسيد بيدار شدم، ديدم يه نامه روي در
نوشته بودي كه سلام، مدتيو ميرم سفر
بقضي نشست توي گلوم، خوابم يا اين حقيقته؟
بازم صدات كردم ولي، ديدم سكوت جوابته
گفتم كه شايد اين سفر، تموم ميشه همين روزا
دوباره باز ميبينمش، چه خوش خيال بودم خدا
ساعت و لحظه هام گذشت، چشمام به كوچه خيره بود
من منتظر بودم بياد، خيلي دلم تنگ شده بود
روزا مثل ديوونه ها، پرسه زنون تو كوچه ها
شبا يه گوشه از اتاق، گريه و آه بي صدا
مثل همون خواب سياه، رفت و منو تنها گذاشت
گفتن اين قصه تلخ، ارزش خوندنو كه داشت
خواب ديدم از تو دور شدم، واي عجب خواب بدي
گفتم بيا با هم بريم، گفتي كه راهو بلدي
هر چي صدات كردم نرو، اما به جايي نرسيد
يكي يه جا فرياد ميزد، ديوونه از قفس پريد
شبي پسر كوچكي نزد مادرش،كه در اشپزخانه در حال پختن شام بود رفت و يك برگ كاغذ به او داد.مادر دستهايش را با حوله اي تميز كرد و نوشته ها را با صداي بلند خواند.پسرك با خط بچه گانه اي نوشته بود:
صورت حساب
---------------
كوتاه كردن چمن باغچه 5دلار
مرتب كردن اتاق خوابم 1دلار
مراقبت از برادر كوچكم 3دلار
بيرون بردن سطل زباله 2 دلار
نمره رياضي خوبي كه امروز گرفتم 6دلار
------------------------------------------------------
جمع بدهي شما به من: 17دلار
مادر كه به چشمان منتظر پسرش نگاه ميكرد،چندلحظه خاطراتش را مرور كرد سپس قلم را برداشت و پشت برگه ي صورت حساب فرزندش اين عبارات را نوشت:
بابت سختي 9 ماه بارداري كه در وجودم رشد كردي هيچ
بابت تمام شب هايي كه بر بالينت نشستم و برايت دعا كردم هيچ
بابتتمام زحماتي كه در اين چند سال كشيدم تا تو بزرگ شوي هيچ
بابت غذا،نظافت تو و اسباب بازي هايت هيچ
و اگر تمام اين ها را جمع بزني خواهي ديد كه هزينه عشق واقعي من به تو هيچ است.
وقتي پسر انچه را كه مادرش نوشته بود خواند،چشمانش پر از اشك شد و در حالي كه به چشمان مادرش نگاه ميكرد گفت:مامان.........دوستت دارم.
آنگاه قلم را برداشت و زير صورت حساب نوشت:قبلا به طور كامل پرداخت شده.
سلام دوستای گلم خوبین
ببخشید هیچکس رو نگفتم که بیاد
آخه دوست ندارم خبری که دوست ندارم بدم
رو
به دوستای گلم بدم
آخه شاید ناراحتتون کنم
لطفا منو از لینکدونیتون پاک نکنین
دیگه نمیخوام آپ کنم
چون اشتیاقی ندارم که بیام
بهترین دوستم نوشته که داره میره
ببخشید تورو خدا
ولی میام
یه روزی
هر موقع بیام نت میام وبمو میبینم
لطفا نظر واسم بذارین عزیز
بدون واسه من خیلی مهمه که
با این که
خبر ندادم
اما اومدی پیشم
یا علی
بدرود
داستان من هم تموم شد
حلالم کنید![]()
![]()
بابای![]()
سلام سلام
![]()
![]()
(این متن رو فردا بخون)![]()
![]()
![]()
![]()
حتما میگین چرا داستان نذاشتم؟![]()
![]()
![]()
![]()
آخه این آپم فقط واسه یه خبره![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اونم اینه که امروز![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تولد منــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تولدم مبارک![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
۲۰ بهمن شد![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ببینم بهم کادو چی میدی ها؟![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
۱)گل میدی؟![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
۲)بوس میدی؟![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
۳)بهم میخندی؟![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
۴)یه لبخند بهم میزنی؟![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
۵)یه جمله زیبا نثارم میکنی؟![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
۶)اصلا حرفی نمیزنی چون واست اهمیتی نداره؟![]()
![]()
لطفا عدد گزینه خود را به شماره ۲۰۰۰۹۰ ارسال فرمایید![]()
![]()
![]()
خوب دیگه![]()
![]()
![]()
![]()
همین![]()
![]()
تولدم مبارک![]()
![]()
تا بعد![]()
![]()
بابای![]()
![]()
سارا هشت ساله بود که از صحبت پدرمادرش فهميد برادر کوچکش سخت مريض است و پولي هم براي مداواي آن ندارند. پدر به تازگي کارش را از دست داده بود و نميتوانست هزينهء جراحي پر خرج برادرش را بپردازد. سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد سارا با ناراحتي به اتاقش رفت و از زير تخت قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست. سکه ها رو رو تخت ريخت و آنها رو شمرد .فقط پنج دلار. بعد آهسته از در عقبي خارج شد و چند کوچه رفت بالاتر به داروخانه رفت.
جلوي پيشخوان انتظار کشيد تا دارساز به او توجه کند ولي داروساز سرش به مشتريان گرم بود بالاخره سارا حوصلش سر رفت و سکه ها رو محکم رو شيشه پيشخوان ريخت. داروساز جاخورد و گفت چه ميخواهي؟ دخترک جواب داد برادرم خيلي مريضِ مي خوام معجزه بخرم قيمتش چقدراست؟ دارو ساز با تعجب پرسيد چي بخري عزيزم!!؟ دخترک توضيح داد برادر کوچکش چيزي در سرش رفته و بابام مي گويد فقط معجزه ميتواند او را نجات دهد من هم مي خواهم معجزه بخرم قيمتش چقدر است.داروسازگفت: متاسفم دختر جان ولي ما اينجا معجره نمي فروشيم. چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت شما رو به خدا برادرم خيلي مريض ِو بابام پول ندارد و اين همهء پول من است. من از کـــــجــا مي توانم معجزه بخرم؟؟؟؟ مردي که گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت از دخترک پرسيد:چقدر پول داري؟ دخترک پولهارا کف دستش ريخت و به مرد نشان داد.مد لبخندي زد وگفت: آه چه جالب!!!فکر ميکنم اين پول براي خريد معجزه کافي باشه.بعد به آرامي دست اورا گرفت و گفت من ميخوام برادر و والدينت را ببينم فکر ميکنم معجزهء برادرت پيش من باشه ان مرد دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در باشيکاگو بود.فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرک با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت. پس از جراحي پدر نزد دکتر رفت و گفت از شما متشکرم نجات پسرم يک معجزه واقعي بود،مي خواهم بدانم بت هزينهء عمل جراحي چقدر بايد پرداخت کنم؟ دکتر لبخندي زد و گفت فقط 5 دلار.
پایان

![]()
ایشالله همه حالشون خوبه![]()
فردا یه اتفاق خیلی بزرگ افتاده![]()
فرشته اسمونی من که منو آورده اینجا![]()
توی این دنیای زیبا![]()
به دنیا اومده![]()
خدا همیشه حفظش کنه ایشالله![]()
همه این گل ها فدای دل مهربونش![]()
با اون قلب رعوفش![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تا بعد ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بابای![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

سالها پيش كه من به عنوان داوطلب بيمارستان كار ميكردم،دختري به بيماري عجيبي دچار شده بود و تنها شانس زنده ماندنش انتقال كمي از خون خانواده اش به او بود. او فقط يك برادر پنج ساله داشت.دكتر با برادر كوچك دختر صحبت كرد.پسرك از دكتر پرسيد:ايا در اين صورت خواهرم زنده خواهد ماند؟دكتر جواب داد:بلي و پسرك قبول كرد.پسرك را كنار تخت خواهرش خوابانديم و لوله هاي تزريق را به بدنش وصل كرديم،پسرك به خواهرش نگاه كرد و لبخندي زد و در حالي كه خون از بدنش خارج ميشد،به دكتر گفت:آيا من به بهشت ميروم؟پسرك فكر ميكرد كه قرار است تمام خون بدنش را به خواهرش بدهد!
پایــــــان 

سلام به همه دوستان گلم
امید وارم خوب باشین
یه چند تایی جمله و از این چیزا بود
دلم نیومد واستون نذارم
ایشالله که خوشتون بیاد:


مدت لبخند را تمدید کرد
کاش می شد ازمیان لحظه ها
لحظه دیدار را نزدیک کرد


و عشق هدیه خداوند
و ما هدیه شیطان را به هم می دهیم
ولی هدیه خداوند را از یکدیگر پنهان می کنیم


اگه بشکنه ديگه اعتراض نيست التماسه
خوب دیگه زیاد حرف زدم![]()
ببخشید از همه![]()
دیگه باید برم ![]()
شاد باشین![]()
تا بعد![]()
بابای![]()
در بيمارستاني،دو بيمار در يك اتاق بستري بودند.يكي از بيماران اجازه داشت هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش كه كنار پنجره اتاق بود بنشيند ولي بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد.انهاساعت ها با هم صحبت ميكردند؛از همسر،خانواده،خانه،سربازي،يا تعتيلاتشان با هم حرف ميزدند و هر روز بعد از ظهر بيماري كه تختش كنار پنجره بود،مينشست و تمام چيزهايي كه بيرون پنجره ميديد،براي هم اتاقيش توصيف ميكرد.پنجره رو به يك بود كه درياچه زيبايي داشت.مرغابي ها و قوها در درياچه شنا ميكردند و كودكان با قايق هاي تفريحيشان در اب سرگرم بودند.درختان كهن،به منظره بيرون،زيبايي خاصي بخشيده بود و تصويري زيبا از شهر در افق دور دست ديده ميشد.همان طور كه مرد كنار پنجره اين جزئيات را توصيف ميكرد،هم اتاقيش چشمانش را ميبست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم ميكرد و روحي تازه ميگرفت.روزها و هفته ها سپري شد.تا اينكه روزي مرد كنار پنجره از دنيا رفت و مستخدمان بيمارستان جسد او را از اتاق بيرون بردند.مرد ديگر كه بسيار ناراحت بود تقاضا كرد كه تختش را به كنار پنجره منتقل كنند.پرستار اين كار را با رضايت انجام داد.مرد به ارامي و درد بسيار خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون پنجره بيندازد.بالاخره ميتوانست ان منظره زيبا را با چشمان خودش ببيند ولي در كمال تعجب،با يك ديوار بلند مواجه شد!!!!مرد،متعجب به پرستار گفت كه هم اتاقيش منظره دل انگيزي را از پشت پنجره براي او توصيف مي كرده است.پرستار پاسخ داد:ولي آن مرد كاملا نابينا بود!...
پایـــــــــــان
پيرمردي در ساحل دريا در حال قدم زدن بود،به قسمتي از ساحل رسيد كه هزاران
ستاره دريايي به خاطر جزر و مد در آنجا گرفتار شده بودند و دختري را ديدكه ستاره
هاي دريايي را ميگرفت و يكي يكي به دريا مي انداخت.پيرمرد به دخترك گفت:دختر
كوچولوي احمق،تو كه نميتوتني همه اين ستاره هاي دريايي را نجات دهي،آنها
خيلي زياد هستند.دخترك لبخندي زد و گفت:مي دانم ولي اين يكي را كه ميتوانم
نجات بده و يك ستاره دريايي را به دريا انداخت و اين يكي و به دريا انداخت و اين
يكي... پایان
سلام به دوستای گلم
توی آپ قبلی خیلی ها نیومدن
در صورتی که من به همشون گفتم
مهم نیست.
ازشون ممنونم که در ابتدا تنهام نذاشتن
ولی چند نفری بودن که بار همشون رو به دوش کشیدن
من باید از همشون یه تشکر مخصوص بکنم
اول از همه نسترن جون که واقعا ازش ممنونم![]()
دوم بهار خانومه که خیلی دیر با وبش آشنا شدم
اما تو همین وقت هم خیلی به من لطف کردن![]()
نفر سوم زهرا جان هست
که من خیلی وبش رو دوست دارم![]()
نفر بعدی ندا جان هست
ایشون هم از ابتدای وبم بهم لطف داشتن![]()
http://www.rainbow18.blogfa.com
همین طور از سودابه خانوم گل
یه تسلیتم باید بهش بگم
اخه پرسپلیس باخت![]()
میدونم الان خیلی ناراحته!
http://perspolis2atisheh.blogfa.com
در آخر هم از خیلی ها
مینو جان
اقا پویا
پریسا خانوم
سایه
و همه کسایی که اومدن
دیگه ببخشید وقتتون رو گرفتم.نمیدونستم چه طوری باید جبران کنم![]()
واسه همین گفتم رسما توی این آپ تشکر کنم![]()
شاید ذره ای از محبت شما جبران شه![]()
همتون رو دوست دارم![]()
ممنونم که تنهام نمیذازین![]()
منتظر حضور دوباره همه شما![]()
تا بعد![]()
بابای![]()
در افسانه ها امده است،روزي كه خداوند جهان را افريد،فرشتگان مقرب را به بارگاه خود فرا خواند و از انها
خواست تا براي پنهان كردن راز زندگي پيشنهاد بدهند.
يكي از فرشتگان به پروردگار گفت:خداوندا،ان را در زير زمبن مدفون كن.
فرشته ديگري گفت:آن را در زير دريا ها قرار بده.
و سومي گفت:راز زندگي را در كوه ها قرار بده.
ولي خداوند فرمود:اگر من بخواهم به گفته هاي شما عمل كنم،فقط تعداد كمي از بندگانم قادر خواهند
بود ان را بيابند،در حالي كه من ميخواهم راز زندگي در دسترس همه بندگانم باشد.
در اين هنگام يكي از فرشتگان گفت:فهميدم كجا...اي خداي مهربان،راز زندگي را در قلب بندگانت قرار
بده،زيرا هيچ كس به اين فكر نمي افتد براي پيدا كردن ان بايد به درون خودش نگاه كند.
و خداوند اين فكر را پسنديد...
پايان
سلام به همه دوستان![]()
![]()
ببخشيد اين آپ اينقدر دير شد![]()
![]()
![]()
![]()
اميد وارم خوشتون اومده باشه![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ممنونم كه تنهام نميذارين![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تا بعد....باباي![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
يك سخن ران معروف در يك جلسه اي كه دويست نفر در ان حضور داشتند،يك اسكناس بيست دلاري از جيبش بيرون اورد و پرسيد: چي كسي دوست دارد اين اسكنان را داشته باشد؟
دست همه حاضرين بالا رفت.
سخن ران گفت:بسيار خوب،من اين اسكناس را به يكي از شما خواهم داد ولي قبل ان مي خواهم كاري بكنم.
سپس در برابر نگاه هاي متعجبب،اسكناس را مچاله کرد و باز پرسيد:چه كسي هنوز مايل است صاحب اين اسكناس باشد؟و باز دست همه بالا رفت.
اين بارمرد،اسكناس مچاله شده را روي زمين انداخت و چندبار ان را لگد كرد و با كفش خود ان را روي زمين كشيد.بعد اسكناس را برداشت و پرسيد:خوب،حالا چه كسي حاضر است صاحب اين اسكناس شود؟و باز دست همه بالا رفت.
سخنران گفت:دوستان،با اين بلا ها كه من سر اسكناس اوردم،از ارزش اسكناس چيزي كم نشد و همه شما خواهان ان هستيد...در زندگي واقعي هم همين طور است، ما در بسياري موارد با تصميماتي كه ميگيريم يا با مشكلاتي كه رو به رو ميشويم،خم مشويم،مچاله ميشويم،خاك الود ميشويم و احساس ميكنيم كه ديگر پشيزي ارزش نداريم، ولي اين گونه نيست و صرف نظر اينكه چه بلايي سرمان امده است، خود را از دست نمي دهيم و هنوز هم براي افرادي كه دوستمان دارند،ادم پر ارزشي هستيم ....
پایان
جوجو جان
نمیدونم چرا وبت بالا نمی یاد.به خدا اولين فرصت ميام.ببخشيدااااا.باي
در شهري دور افتاده،خانواده فقيري زندگي مي كردند.پدر خانواده از اينكه دختر پنج ساله اش مقداري پول براي خريد كاغذ كادوي طلايي رنگ مصرف كرده بود ناراحت بود زيرا همان مقدار پول هم به سختي به دست مي امد.
دخترك با كاغذ كادو يك جعبه را بسته بندي كرده و ان را زير درخت كريسمس گذاشته بود.
صبح روز بعد،دخترك جعبه را نزد پدرش برد و گفت:بابا،اين هديه من است.
پدر جعبه را از دختر خردسالش گرفت و ان را باز كرد.
داخل جعبه خالي بود!
پدر با عصبانيت فرياد زد:مگر نمي داني وقتي به كسي هديه مي دهي بايد داخل جعبه چيزي هم بگذاري؟
اشك از چشمان دخترك سرازير شد و با اندوه گفت:بابا جان،من پول نداشتم ولي در عوض هزار بوسه برايت داخل جعبه گذاستم.
چهره پدر از شرمندگي سرخ شد،دختر خردسالش را در اغوش گرفت و او را غرق بوسه كرد
پايان
سلام به همه دوستان اميدوارم خوب باشين![]()
راستي عيدتون مبارك![]()
ممنون از نظراي زيباتون![]()
تا آپ بعدي ![]()
باي باي![]()
توی زندگی دو نفر باش:برای خودت زندگی کن.برای دیگران زندگی باش
از دوست خوبم *بچه محل*
از دوستام هر کی دوست داره مطلبی به صورت خصوصی بفرسته تا به نام خودش صبط شه البته اگر مایلید تا بعد یا حق
خوب:
۱
۲
۳
شروع...![]()


